تبليغاتX
سایه بون

سایه بون

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

وزهیچکسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

همیشه گفتم بازم میگم گاهی وقتها برای بودن باید رفت و من بازهم میرم شاید بمونم خیلی خوب بود میشد تو ی تنهاییا احساس کرد یکی هست همرات باشه خیلی خوب بود وقتی دلت میگیره یکی باشه که اشکات و پاک کنه یا اینکه همرات اشک بریزه خیلی خوبه وقتی دلت گرفته بتونی گریه کنی اما من نتونستم یه بار دیگه هم میرم شاید یه جای دیگه بمونم

 

 

           خدا حافظ

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 7:41 توسط سرشک |


شب دراز است و من دل بیدار

خستگی پشت درهر دیوار

آرزوها همه خشک میان سینه

آنچه ماند در دل ما شد کینه

زندگی سخت شد و عشق میان دل مرد

آسمان خشک شد و باد غزل هارا برد

هیچکس حس ننمود معنیه بوسیدن چیست؟!

لااقل علت این بیهوده پوسیدن چیست؟!

هیچکس در پی پرواز کبوترها نیست

درپی خواستن حق خود از فردا نیست

هیچکس شوق سفر را ننوشته است انگار

قصه ی ما شده است قصه ی در با دیوار

خسته ایم از همه تکرار که نامش عمر است

بال پرواز مرا زندگی از اول بست

"من ملک بودم و فردوس برین جایم بود"

تن من مدتی اندر دل جنت آسود

"پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت"

جسم من زیر امانت چرا هر شب سوخت

"حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج"

رند ما یک شبه برد از دل دنیا صد گنج

یوسف ما نیامد و خزان شد دنیا

اینچنین بخت برفت از کف دی و فردا

دور گردون سالیان است که بر کامی نیست

سقف این گنبد گیتی دگر آبی نیست

"روزگاری منو دل ساکن کویی بودیم"

ولی افسوس فقط دست به مویی سودیم

گفت حافظ که سنگ لعل شود در مقام صبر

میشود! چونکه بود جسم من و تو در قبر

ساقی ای نیست بیاید به مبارک بادت

اینهمه قول و غزل را نبری از یادت

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 2:25 توسط سرشک |



او که ذره ذره ی رنجمان را از لحظه لحظه زمان گرفته بود، دیشب ]شب عاشورا[به مشهد خویش ایستاد و امیدمان را در فریادش خواند که: سخن از پیکاری پربیم و امید شکست و پیروزی نیست، که اصلا پیکاری نیست، صحرای محشر است و هنگامه داوری. هرکه به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت، سر خویش گیرد و در ظلمت شبجان تاریک خویش برهاند. فردا در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان، هر تن، رنج قرن ها را پذیره می شود و خون درد خویش را که درد قرن هاست به چشم زمان می پاشد. فردا سخن از چگونه کشتن نیست، سخن از چگونه کشته شدن است. فردا سخن از چه گرفتن نیست، سخن از همه چیز دادن است. فردا هنگامه خوبتر مردن است. 

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان نچشیده اند، آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند، آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند، آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند، آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند، آنان که خویش را در بلندترین قله رنج آدمی، به انسان نبخشیده اند، آنان که در خویشند و برای خویش می زیند، سر خود گیرند و جان تاریک خود برهانند. که فردا روز بی خویشی است و روز انفجار خود، بر معبر فروبسته زمان. فردا نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و می رود و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد. فردا روز شهادت است و قیامت. شهیدان بمانند که شکستن را می توانند.
 
اینک، امروز، محشرعاشورا. اولین و آخرین دادگاهی که به رسوا کردن و محکوم کردن ایستاده است. اینک کربلا جایی که هابیلانِ تمامی قرن ها در پیکر حسین بلند و بلند تر می ایستند تا در پنهان ترین زوایای خاک نیز قامت انسان را بتوانند دید. و آنهمه یکبار دیگر در پیکر حسین می شکنند و در قطره قطره خون حسین می چکند تا عصمت سرخ انسان را برافرازند و قابیلان را در پناهگاه بال کلاغان رسوا کنند.حسین تمامی خانواده اش را به شهادت خوانده است و تمامی یارانش را.
در پیکر جوانش، جوانی در هم شکسته مان را می گوید. و در گلوی بریده ی کودکش، کودکان گلو بریده مان را بر دست می گیرد. در کربلا، هر که با حسین آمده است شهید است، با تمامی معنای این کلمه. همه حافظان قرآن و خوبتر مردانِ همه میدان ها. هر که پیش می آید، همه به نامش می خوانند که می شناسندش و از شکستنش هراس دارند، که میدانند هر ضربه ای که فرود آرند، نه بر پیکر دشمن، که بر جان خویش کوفته اند.
 
در فریاد مردی فریاد می کشند که اینک معلم ما، و معلم کودکان ما! و در فریاد مردی دیگرفریاد بر می آورند که با کشتن او زنانمان را بر خویش حرام می کنیم، که او حلال کننده ماست.
 
حسین، سند از پی سند بیرون می کشد و در دادگاهی که باید حاکمان را به محاکمه کشید و قتل پنهان قرن ها را پرده درید، جز گوشت و خون آدم چه سندی می توان داشت؟ حسین، هزاران نفر را می راند و دست یاری شان را باز پس می زند که سخن از جنگیدن نیست. فریادی رسوا گر است و خونی، خون هابیلان قرن ها. حسین همه را می راند که مردی مرد می خواهد. مردی که بتواند به جای هزاران هزار مرد رنج ببرد و فریاد کینشان را شعله ور کند و به جای آن همه بمیرد.
حسین فرزند و برادر و خواهر و همه و همه را به کوره می فرستد و تا پخته شدن درنگ می کند. آنگاه پیش می رود، دست می یازد و پیکر مردی از خویش را بر می گیرد. سرخ پیروز بر گونه هایش می دود، چشمانش برق می زند. چرا که در دفاع از رنجبران قرن ها، سند گوشت و خون یارانش را همچنان بر می دارد که می خواست؛ گوشت و پوست و استخوان تکه تکه شده با پوششی از سرخ داغ رسواگر؛ این است آنچه که می جست و برای دفاع از مظلومان قرن ها لازم داشت.
 
 اینک سند رسوایی حاکم، قابیل، قاتل، ظالم.
 
ای حاکم! ای قابیل! اینک این خون کودک شش ماهه ام. خون همه کودکانی که قرن هاتان را رنگین کرده است.
ای حاکم! ای قابیل! اینک این قطعه قطعه پیکر برادرم. پیکر برادرانی که پله پله قرن ها بر رفتنتان بود.
ای حاکم! ای قابیل! این معلم پیرم مظهر معلمانی که در ایثار خون آگاه خویش، پرچم استحمارتان را فروکشیدند.
ای حاکم! ای قابیل! اینک این دهان فروکوفته مؤذنم، مظهر تمام لبان شهادت گویی که فرو کوفتید.
ای حاکم! ای قابیل! این لبان تشنه مان، بازتاب عطش قرن هایی که بر جانمان ریختید.
ای حاکم! ای قابیل! این پیکر پاره پاره¬ام واینک پشتم، زخم کهنه انبان کشی های نان، بازگوی سفره خالی¬، که مزد بیگاری هایمان دادید.
و اینک این من، این فرزندم، این برادرم، این دوستم، هر تکه شان تکه ای از جان هابیل، بریدید و بر حلقوم کلاغانتان سپردید که سفره فریبتان را پهن تر بگسترید.
اینک این "ما"، همه به تمامی واژه خونِ "نه"، "نه"ای بر پیشانی تو: ای قابیل! ای حاکم! "نه"ای بر پیشانی تمامی اعصار. 
این این "ما" رسواگر و پرده در، دیگر بار یارای برخاستنتان هست؟
ای زمان! آیا هنوز حاکمشان می شناسی؟ - هرچند که حاکمند.
ای زمان! تو را زبان "گفتن" نیست یا مرا گوش "شنیدن"؟ وگرنه چرا چنین؟!


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 18:11 توسط صــور |


دوش اینجانب با تنی چند از رفیقان شفیق برای تفریح و تفرج در بالای برج میلاد گرد هم آمده بودیم ولذت میبردیم از این مناظر زیبا و به دل نشین چه مناظر دوست داشتنی ای ما که اهل علم و ادب بودیم و از آن بالا به عظمت وجودی انسان پی بردیم که این آدم دوپا چه کارها که نمیکند جای شما خالی نمیدانید چه کیفی میدهد آن بالا بنشینی و یک هویج بستنی بخوری همچین تمام سلولهاتان حال می آید اساسی کار نداشته باشید این همه خرج این برج میکنند نصف مردم در زیر خط فقر به سر میبرند اما خب زیبایی پایتخت زیبایی ماست پایتخت زیبا باشد شکم بچه های پایین شهر گشنه ماند به جهنم نه اصلا به اسفل السافلین از آن پایین تر هم بود به همان اصل اینست که شهر ها زیبا باشد وگرنه شکم گشنه که مدرک نمیشود مگر اینکه قار قور کند که آنهم صدا خفه کن میگذارند کسی نشنود برج میلاد رو بچسب عزیز به شکم گشنه چه کار داری. خدا بیامرزد پدر این مسولینی که این برج را ساختند آخ که چقد رآدم احساس گندگی میکند در بالای آن برج مخصوصااز این قرصها هم خورده باشد بِتِرکون آنوقت احساس پرواز در هوای آزاد بعدش هم سقوط آزاد بعدشم حرف آن شاعر گمنام که میگفت"پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنیست"راست میگفت بنده ی خدا پرنده هامان که همه دارند میروند به سلامتی پس بهتر است لااقل پرواز را به خاطر بسپاریم من مانده ام این بچه هامان چطور اینهمه زود بزرگ شدند همین دیروز بود با یک بستی گولشان میزدیما اما امروز که نگاهشان میکنیم به به ماشاا... قدشان شده اندازه ی برج آزادی آخ که اسم این برج آزادی آمد، شنیده ام دارند این برج را آبش میدهند تا رشد کند تازه دستی هم به سرو گوشش میکشند خدا رو چه دیدید شاید خواهانی پیدا شد که خواستار این برج باشد نه اینکه تخت جمشیدمان ذره ذره به خواستگاران داده شدگفتیم شاید این هم خواستگاری پیدا کرد عروسش کنیم برود به سلامتی خانه ی بخت این روزها که شوهر گیرنمیاید به همین خاطر هر گاگولی از راه رسید باید فوری جواب بله بدهی وگرنه میماند ور دل پدر مادرش ودیگر هیچ.... ، دیدید چه منظره ی زیبایی این همه کارگر از آن بالا آویزان شده اند تا این برج را تمیز کنند آخ جای مرد عنکبوتیم خالی یادمان باشد چند سال دیگر خواستیم برج میلاد را تمیز کنیم دعوتش کنیم مرد عنکبوتی چهار در ایران کلید بخورد تازه کلاس هم دارد آنوقت ایران هم میشود ایرانود مثل هالیود یا یه چیزی شبیه همینها دیگر. تازه جالبش این است از بس مسولین به فکر زیبا سازی و این مسائل پیرامونش هستند دماوند را نیز جزو شهر به حساب آورده اند نه اینکه همه ی جاده هامان مثل اتوبان آسفالت شده، دارند دماوند را آسفالت میکنند چشمتان روز بد نبیند یک روز اینجانب تحت جراحی قرار گرفتم اوضاع بیمارستان که بماند بسیار از ما پذیرایی کردند ناهار و شام می آوردند آدم رغبت نمیکرد لب بزند قربان لاستیک اتوموبیل نان میدادند آدم نمیدانست باید بخورد یا بِجود مثل آدمس میماند هرچی میجویدی بیشتر کش می آمد حالا من پیشنهاد دادم کارخانجات آدمس از فرمول این نان ها استفاده کنند بماند که موقع ترخیص پول هتل 8ستاره آن هم در بهترین نقطه ی نیویورک را گرفتند اما خب .بعد از ترخیص پزشک معالجمان به ما ابلاغ داشتند که زیاد خودمان را حرکت ندهیم ما هم اطاعت امر کردیم خبرمان خواستیم به دستورات پزشکمان توجه کنیم رفتیم صندلی عقب دراز کشیدیم که تکان نخوریم زیاد و خسته هم نشویم چشمتان روز بد نبیند هر نیم متر نیم متر به یک چاله میرسیدیم که از کجا تا کجا مارا پرت میکرد اگر سنگ کلیه داشتم به گمانم با این تکانها خود به خود مشکلمان حل میشد اما حرف من اینست به جای صرف هزینه برای آسفالت کردن دماوند نصفش را هزینه کنید این خیابان های را آسفالت کنید آخر تا ما به یاد داریم کوه، کوه بوده است باید خاک و سنگ داشته باشد معلوم شود این کوه است نه مجتمع آپارتمانی!!!!!

بگذریم از این سخنان ملالت آور که از هرچه بگذریم سخن از بنزین سهمیه ای خوشتر است یکی نیست بگوید مگر بی کار بودید خب آدم بودو یک تابستان آن هم زدند این بنزین را سهمیه بندی کردند بعد میگویند چرا بچه هامان از پدرو مادر فراری میشوند میروند سراغ دوست ناباب از کجا معلوم شاید دوست ناباب بنزین ماشینشان را آزاد میخردیا نه اصلا زیرزمین خانه شان به پمپ بنزین وصل شده یا اصلا نه 5تا کارت بنزین دارند دم به دقیقه شمالو اینورو آنور خب معلوم است بچه از پدرش فراری میشود بنده خدا دل دارد میگوید برویم بیرون همچین با خشم نگاهش میکنیم اگر شلوار خیس نکند خیلی هنر کرده خدا پدرشان را بیامرزد که این مایبیبی را تولید کردندآنهم با چسب چیک چیک وگرنه آدم نمیتوانست هیچ وقت سرش را مثل یک مرد بلند کند خب همین کارهارا میکنید بچه معتاد میشود میرود گوشه خیابان تازه همه هم مااشا... دکتریا شیمی دان از دنیا میروند نه اینکه تزریق میکنندیا از این فندک ها و اینها دارند برای مصرف شیشه آخ که چقد راین اسمهایش خوشگل است آدم هوس میکند خودش هم تجربه کند ببیند چه حالی میدهدنه اینکه گفته اند" زگهواره تا گور دانش بجوی " اشتباه گفته است باید میگفت"ز گهواره تا جوی دانش بجوی" بندگان خدا تا کنار جوی خیابان هم درحال تجربه هستند حالا هی بگویید بچه هامان هرز رفتند کار خلافی نمیکنند که دارند تجربه میکنند ببینند چگونه مردن بهتر است البته کارنداشته باشیم در این دوره زمانه زندگی کردن جرات میخواهد نه مردن بگذریم، این مواد زیبا صورت خوش اسم را میگفتیم میگویند حالتی به آدم میدهد خفن، رویایی لااقل برای چند ساعت از این مزخرفی که ساخته ایم فراری میشویم میگویند همچین مثل عسل میماند آنهم عسل کجا.........................................

اسمش چه بود این کارخانه است که هرشبکه میزنی تبلیغش را نشان میدهد آنهم با ریتم ملایم "حمید" آهان یادم آمد تبرک مزه ی آن عسل را میدهد

البته حالا که خوب فکرمیکند میبینم هنوز این کارخانه عسل تولید نکرده عیب ندارد ما که بخیل نیستیم تولید میکند انشاا... ،خب ندارد اقتصاد جهانی با آن عظمت به زمین خورده اینکه یک کارخانه بیشتر نیست اما ماشاا... چه کارخانه ای در همه چیز دستی دارد حتی در موسیقی از موسیقی سنتی تا پاپ و غیره خب ول کنیم این کارخانه ی حمید اینا رو بچسبیم به همان مصیبت جوانهامان یکی نیست بگوید شوک میسازید که چه بشود قبل از اینکه این بدبختها به این روز بیافتند چرا به فکرشان نیستید یکی نیست بپرسد چرا جوان جامعه شناس که بیشتر عمر خود را صرف کرده مدرک گرفته باید برود بازاریاب یک کارخانه ی سوسیس شود آنوقت یک بچه مایه دار که ضرب و تقسیمش را با ماشین حساب انجام میدهد آن هم جواب درست به دست نمی آورد باید به چندین مهندس امرو نهی کند

یکی نیست بپرسد چرا جوانهامان وقتی نخبه میشوند خبرشان از آنسوی آبها می آید

یکی نیست بپرسد چرا وقتی یکی از بچه هامان چیزی اختراع میکند مجبور به فروشش امتیازش میشود

یکی نیست بپرسد....

اصلا چرا بپرسد مگر دیگر حالی برای پرسیدن باقی مانده ماشاا... همه چنان گرم در آوردن لقمه نانی هستند برای خانواده که یادشان رفته کار میکنند که زندگی کنند یا زندگی میکنند که کار کنند یا اصلا کا رمیکنند که کار کنند

آنقدر گرفتار فقر شده ایم که دخترهامان را میفروشیم آنهم نه به پیرمردهای پول دار به کشورهای عربی دلمان خوش است که عزت داریم

راستی چرا هشت سال جنگیدیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر چه بر سرمان می آمد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فروش زنهامان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگر نمیگفتیم یک تن فدای سه تن :عزت و ناموس و وطن پس چه شد چرا ناموسمان در آنسوی آبها صفیر سفره ی اعراب شد

چرا عزتمان به این راحتی پایمال شد

چرا وطنمان شکست، خرد شد، فروریخت و ما صدای شکستنش را نشنیدیم

چرا جوانهامان آنقدر گرم پوچی و فراموشیشده اند که گاهی یادشان میرود جوان هستند خدا بیامرزد آن خواننده ای که میگفت جوان هستی و جوانی نمیکنی........

راستی چه زود فراموش کردیم که جوان بودیم و جوانی نکردیم .

کجاست آرشی که برای مرزهای کشورش جان بر کف نهد

کجایند سهرابهایمان کنار جوب خیابان ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

کجایند رستم هامان نکند در حال تزریقند شاید هم در فاز پروازند و بر بالای برج میلاد به نظاره نشسته اند گم شدن حیثیت ایرانی را

کجا رفتند سیاوشهایمان

پس تهمینه ها در کدامین آب فرو رفتندو فراموش شدند شاید هم اسیر سفره ی مردان عرب شده اند

میگویم چه شد که به جای قصه ی لیلی و مجنون قصه ی سیندرلا چشم بچه هامان را به خواب برد؟؟؟؟؟؟؟

کاش خیلی پیش از این تامل میکردیم

به قول عزیزی راستی چقدر زود دیر میشود

سرتان را درد آوردم میدانم اما زندگی این نبود ما اینچنینش کردیم ودیگر خیلی دیر شده روزگاری میگفتند ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است اما الان می گویند ماهی را هروقت ازآب بگیری میمیرد و ماهی های ما خیلی وقت است مرده اند بیایید اندکی فکرکنیم شاید آب این برکه مشکلی دارد شاید ماهیهایش آنقد ربزرگ شده اند که برکه برایشان کوچک است بیایید برای لحظه ای دریا شویم

ماهی ها هیچ گناهی ندارند پرنده ها جرات پرواز میخواهند اگر بال پروازشان نمیشویم بالهای کوچکشان را نشکنیم

بیایید یک بار دیگرفریاد زنیم یک تن فدای سه تن کنیم عزت ،ناموس،وطن

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 1:46 توسط سرشک |


قصه از کجا شروع شد؟ از یه دونه سیب و گندم

از یه لحظه غفلت ما از غرور ما و مردم

قصه از کجا شروع شد؟ از یه خواب سهل و ساده

از یه آسمون بی ابر از یه زندگی یه جاده

قصه از کجا شروع شد؟ از هوای پاک و بی ابر

از خدایی خوب سرشار که نکرد با آدما قهر

قصه از کجا شروع شد؟از همون کین قدیم

قصه ی برتری خاک قصه ی آدم عِلی

قصه از کجا شروع شد؟ ازیه جایی مثل جنت

که تو اون زندگی ساده ست خندیدن هم داره حرمت

قصه از کجا شروع شد؟ از غروری سرد و برفی

از حسادتی پر از کین نا پدید بودن مردی

قصه ا ز کجا شروع شد؟ از یه اشتباه ساده

از همون روندن ماها اونم با پای پیاده

قصه ا زاینجا شروع شد که ماروروندن از اینجا

ما موندیم با غصه هامون ما موندیم تنهای تنها

آره قصه مون شروع شد اما ما خبر نداشتیم

خدا خواست یاری بده باز اما ما بازم نذاشتیم

قصه از اینجا شروع شد که ما اومدیم تو دنیا

خدایی رو پیشه کردیم آره بد بودیم آدمها

اومدیم روی زمین و شدیم آخر خدایی

دیگه هیچکی با خبر نیست،سخت نبود دیگه جدایی

خوبیهامون کم کمک مرد ماموندیم با چندتا لبخند

با هزارتا فکر تو سینه با هزارتا مکرو ترفند

ما موندیم با خستگیها،ناامیدی،گاهی پستی

بدی و رذالت و خشم،با یه آسمون نامردی

قصه مون تو اوج وحشت پر پیچ بود پرحسرت

اما ما مثل یه کبکیم خالی از هرگونه غیرت

دیگه معنایی نداشتیم واژه هامون همه مردن

خستگیها توی سینه،چه به روز ما اوردن؟

نمیدونم ما کجاییم شایدم اول راهیم

شایدم آخر ترسیم آره ما مثل یه کاهیم

با عبور اولین باد ما شکستیم و شکستیم

خدا راهشو نشون داد اما ما بیخودی رفتیم

ما شدیم یه کاه توی باد که مارو هرجا که خواست برد

بهارامونم خزون شد آرزوها کم کمک مرد

خستگی شد همدم ما،تنهایی مهمون هرشب

همه مون سالمیم اما،همگی داریم یه جور تب

تب وحشت،تب تردید،تب ترس و تب یک آه

آره ما تو قصه مردیم نرسیدیم به گذرگاه

قصه از اونجا شروع شد خشتمونرو کج نهادن

گفتیم این خشت کم میاره به ما باز بها ندادن

آره خشتمون کج افتاد ما از این دنیا بریدیم

میگن این دنیا قشنگه اما ما هیچی ندیدیم

شاید این دنیا قشنگه واسه اونکه دنیا داره

در عزای آدمیت تا ابد دنیا میباره

آره این قصه نداره پایانی که پرخوبیست

تو بگو تو قصه ی ما مقصر بین ماها کیست؟

شیطونه،یاکه خداوند،آدمه یا گندم و سیب

چرا قصه اینجوری شد؟چرا افتادیم تو این شیب

که بریم به قعر وحشت دور بشیم از آدمیت

گم بشیم توی خرافات بمیره بین ما غیرت

قصه از کجا شروع شد؟ از یه دونه سیب و گندم

از یه لحظه غفلت ما از غرور ما و مردم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 14:37 توسط سرشک |


وخداوندروزه راواجب کردتافقرابه مدت سی روزبهانه ای برای گسنگی فرزندانشان داشته باشند

                                                                                 کتاب زندگی،سوره ی احساس،آیه ی تامل

این حوالی نه،کوچه ای بالاتر

                                                                                        خواستگاهیست وجایی بهتر

کوچه ی بالایی آسمانش آبیست

                                                                                       خندهاازشادیست شبشان مهتابیست

مردمانش بی غم،آسمانش بی دود

                                                                                       چهره هاهمچون گل،زندگی یعنی سود

کوچه ی بالایی مردمان خوشحالند

                                                                                        تن سالم دارندهمگی بیکارند

کوچه ی بالایی هیچکس تنهانیست

                                                                                       مهربانندولی هیچکس بامانیست

کوچه ای پایین تردختری هست غمین

                                                                                      سرسفره نان نیست،زندگی یعنی این!؟

کوچه ی پایینی همگی خشک وغریب

                                                                                      جرم مردم تنهاخوردن دانه ی سیب

کوچه ی پایینی مردمان بی تابند

                                                                                     صبحادرکارندشب همه بی خوابند

کوچه ی پایینی هیچکس خندان نیست

                                                                                    همه دندان دارندولی افسوس نان نیست!

کوچه ی پایینی مردمان بی نورند

                                                                                     دیگران میگویند"حیف کزمادورند"

کوچه ی پایینی خنده ها خشکیده

                                                                                    چهره هاپژمرده جسم هاپوسیده

کوچه ی پایینی دستهاچون گل نیست

                                                                                    مثل اینان بیکس توبگواینجاکیست؟

کوچه پایینی حرفابی معنیست

                                                                                   آی بالایی هایک زمان،یک دم،ایست

آسمان دراینجادوراست ازمردم

                                                                                   جرم اینان این بودسیب،شایدگندم

کوچه ی پایینی مردمانش خوابند

                                                                                  همگی بی فردا،همگی بیتابند

کوچه ی پایینی بی ستاره،بی نور

                                                                                 خنده هاازمردم دورترازهردور

کوچه ی بالایی مثل اینجاهانیست

                                                                                شاخه هاشان پربار،کوچه ی بالاییست

کوچه ی پایینی پرترس ازفرداست

                                                                               هرکسی پست دارد،مال کوچه بالاست

کوچه ی پایینی خستگی درراه است

                                                                              عشق کودک هایش دیدن یک ماه است

کوچه ی بالایی مردمان خوشحالند

                                                                              همگی مسرورند،بله چون باحالند

کوچه پایینی هیچکس خندان نیست

                                                                             همه دندان دارندولی افسوس نانیست!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 17:56 توسط سرشک |


زیراین آوارابری بازهم دلی شکسته

                                                     بازهم دریک تکاپوآرزویی شده خسته

میشودفهمیدازنورکه تبسمی نمانده

                                                     میشوددانست باران درس باریدن نخوانده

چندوقتی هست احساس درهوای مازمین خورد

                                                     آخرین دلاورمادرجدال اژدهامرد

روزگاری هست دیگرپای حرفی ننشستیم

                                                     سفره ی آرزورامابازکردیم ونبستیم

ازمیان یادمارفت عشق واحساس ومحبت

                                                     به چنین زندگی ای مانم نمک کردیم عادت

ماگذشتیم ازغرورو شهرپرشدازخس وخاک

                                                     صددریغ،افسوس،اماقلبهامان ماندناپاک

عشق هاپژمرداماکینه هاپرشددراین شهر

                                                     مردم ماچندوقتی است کرده اندبایکدگرقهر

چیزهایی مینویسم کزبیانش شرم دارم

                                                    مردم مامرده بودندمن برای که بنالم ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 10:34 توسط سرشک |


شبی سرداست ومن غمگین وتنها                 دراین تنهاییم گم گشته فردا

دلم غمگین ومن مات ازهیاهو                        تمام زندگی بی عطروبی بو

شبی سرداست ،باران نیست اینجا                همیشه خشک سالیست دردل ما

نمیدانم کجا؟کی؟اینچنین شد                       که این دل زخم خورد،ازخویش وازخود

دلم تنگ است تنگ ازاین حوالی                     صدایی نیست آهی نیست گاهی

چراآتش به دامان من افتاد                             همیشه مرگ برجان من افتاد

که گفت اینجامکان عیش و نوش است ؟           که گفت بایدزبودن شست این دست

دلم یاران گرفته ازجدایی                               نمی آیدصداازهیچ نایی

نفیرنای مولاناشکسته                                  "سرشک" اززندگی گردیدخسته

نمیدانم چراآدم چنین کرد                              نمیابم دراین عالم یکی مرد

دلم تنگ است باران نیست اینجا                    برای روزهامان نیست فردا

چراحوابه دام سیب افتاد ؟                            چرابرزندگی آسیب افتاد؟

شبی سرداست،سحرتا انتها دور                   دراین ظلمت نخواهی یافت یک نور

خداهم این حوالی نیست انگار                      میان آدم واوهست دیوار

هزاران ابرهزاران راه بیداد                             نمیگیردجهانی باز فریاد

شبست آری وظلمت هست اینجا                  دل من خسته است ازصبح فردا

شب من راورق میکرده است باد                    دل من خسته است صددادوفریاد

چه کس نفرین آدم رانوشته ؟                        که میگویدخدادل راسرشته؟

که میگویدکه دنیاسخت شاداست                  تمام غصه ها بربال باداست

شماای ساکنین صبح فردا                            شده یک شب بخوابید سخت تنها

شده یک شب چومن تنها بمانید؟                   زبیدادزمانه شعرخوانید

شده یک شب به یادکس نخوابید                    شده یک آرزودردل بکارید

شماای ساکنین سخت بیدار                        چراپنهان شدیددرپشت دیوار؟

مگرمن باشماچه فرق دارم؟                         تمام زندگی راغرق دارم

دلم تنگ است تنگ ازاین حوالی                    نمیبینم دراینجامن خدایی

خداازیادمردم رفته انگار                               میان اووآدم هست دیوار

هزاران راه سخت وصعب وبی نور                 هزاران آه و ناله،جاده ای دور

نمیابم دراین احوال راهی                            صدایی نیست آهی نیست ،گاهی

ومردی کزافق میایدانگار                             واوشایدبسازدپل به دیوار

واوازنسل باران است وپیوند                        که میایدزشهرخوب لبخند

جهان بااوهمه یکسربهاراست                     واودلدارومعشوق ونگاراست

بیایدتاجهان یک روزبیند                              واوبرصدرقدرتهانیشیند

کنددنیابه عدل خویش یکسر                       برای اینهمه دیوارشوددر

همین جمعه بیاید،نه، همین روز                 دل دیوانه ازعشقش شده سوز

بیایدتاشوددنیاسپیدی                              بروبدازجهان پستی،پلیدی

بیاید تاشودمنجی به عالم                         چواوباشد دگرچه غصه دارم ؟!

تمام جان به قربانش خدایا                        رسان اوراهمین امروزوفردا

مردی می آیدزخورشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 11:32 توسط سرشک |


 

زهرا هم وداع گفت

آرام و صبور دیده بر هم می نهی

راهی که نمی باید میرفتی را رفتی

فراموش کردی اینان آدمخورهای آدم صفتن و تو کوچک برای اینهمه راه

 تو را خدا برای خود برد

 که دیگر رنگ دنیا نمیدهی

 تو پیروز شدی .....

تو

زهرا

آری تو

چشم مخصوص تماشاست

ولی دیده های بصیرتت را ندید هیچ انسانی ........

تو پیروز شدی

و ای کاش وداع نمیگفتی .......

 

زهرا سازنده ی این وبلاگ وداع گفت . خیلی سخته ولی واقعیت داره

هیچ وقت چنین حسی نداشتم . امیدوارم خدا هواشو داشته باشه . گرچه مطمئنم هواشو داره

خیلی سعی کرد چشمای خیلیارو باز کنه ولی نذاشتن . همونایی که چشمای خیلیارو بسته بودن نذاشتن زهرا چشماشونو باز کنه . گرچه خیلی هم کار کرد و موفق هم شد . حتی وقتی وداع گفت. امیدوارم آروم باشه

به یادتیم زهرا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 12:26 توسط صــور |


 

قابیل در پیِ «داشتن»، برادر کشت و برای بیشتر داشتن به دستیاری کلاغان، هابیل را چون میوه ای کاشت و از دانه قتل، میوه حکومت چید. پس از آن قتل، مذهب قابیل شد، که حکومت بهشتش بود و در هر لحظه هابیلی یافت و به خاک نشاند تا غرفه ای از بهشتش را باز خرد. هابیلی از پی هابیل به خاک می افتاد و با دهان خاک بلعیده می شد تا جنگل حکومت قابیل انبوه تر شود و نشیمن گاه کلاغان، وسیع تر. هابیل ها بذر می شدند و هابیلیان زمین را به وسوسه کلاغان زمین را شیار می کردند و بذر جان  پدر را به خاک می سپردند، که دانسته و ندانسته جنگل قابیل را وسعت و قدرت بخشند.

جنگل وسیع و وسیع تر شد و جمع کلاغان انبوه و انبوه تر، وشب غلیظ  و غلیظ تر، و قانون جنگل چنان دیر ماند که تقدس یافت و قتل عام، مشیت الهی نام گرفت. کدامین خورشید می توانست شبی چنین غلیظ را بشوید؟ و کدامین حقیقت می توانست در هجوم بی رحم دروغ سر برافرازد؟

 

هر از چندی چوپانی به دور کردن گوسفندان از کنام گرگان می آمد و نام هابیل را در هِی هِی آرامش بر آستانه جنگل می ریخت اما هنوز گل کینی نشکفته بر دار کینه قابیل آونگ می شد و گوسفندانش به بوی علف فریبی  تازه، راهی سلاخ خانه ها می شدند.

 

آخرین چوپان، شوریده بر هرچه   دار و صلیب، نام هابیل را چنان بر   پیشانی جنگل کوفت که از شاخه شاخه جنگل حاکم، خون همیشه تازه مظلوم چکه کرد و نام جهاد، خواب درختان را آشفت و میوه قدرت را در آستانه ی رسیدن ترکاند و شهید خوانان به مشهد خویش نشست.

 

آب در لانه ی موران افتاد و از هر روزنی قابیلی سر بر کرد: کیست که هابیل را می خواند و در هوای جهاد، گوسفندان را شیر می خواهد و شاهد و شهادت می طلبد؟

 

قابیل می داند که با پوشاندن مدارک جرم و پاک کردن نام هابیل و به فراموشی سپردن یادش، حکومت خویش را تثبیت کرده است. قابیل می داند که تا وقتی نام و یاد هابیل در خاطره ای نوزد، بهار قدرت او پربار خواهد ماند. اما اگر نام هابیل بر ذهنی بگذرد و یادش در خاطره ای بوزد، از او جز خاکستری پر بار نفرت و نفرین نخواهد ماند. و کیست که بتواند پس از این همه قرن نام هابیل را بر خاطره ای بگذراند؟ دادگاه زمانه به نفع هابیل شاهدی نمی یابد. این را کلاغان بر پیشانی شب نوشته اند...

 

حق با قابیل بود که چنان آسوده خفته بود و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود، اگر گواهی بر نمی خاست. زمان، شبی همیشه بود، اگر شاهدی بر نمی خاست. و کودکانمان خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان برده همیشه اربابان و ما همه، محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل، اگر شهیدی برنمی­خاست.

 

اما برخاست. قامتی همتای کینه ما، نگاهی به وسعت آرزوهای ما، تن پوشی به رنگ خون ما، وفریادی به قدرت نفرت ما. در مشهد خونین ما، شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد و اوج آرزوهامان را دریابد و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی در هیچ لحظه ای از زمان ایستاده نماند.

 

                                                                                         ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 10:26 توسط صــور |


 

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرو آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید، کدامین گوش گواهی داد؟ بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرو آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند کدامین چشم گواهی داد؟ بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر و ثقل سهمگین اولین غل و یوغ، و بر ظلمت غلیظ سیاهچال، خانه قرنهامان، کدامین دل گواهی داد؟ بر اولین شب گرسنگی مان که گرسنگی تا تاقمان می برد، کدامین انسان گواهی داد؟ و کدامین تشنگی شناخته گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند و پس از آن کدامین گوش هجوم تازیانه ها را شنید و کدامین چشم برق شمشیرها را دید؟ و کدامین دل در ظلمت زندان هامان گرفت و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچکس و هیچکس. نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی. که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم. در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندان ها می­پوسیدیم. و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد و درد شمشیر را کشیده باشد و ظلمت زندان مان را لمس کرده باشد و در گرسنگی و تشنگی مان مچاله شده باشد؟ و در کدام دادگاه متهمی می تواند به نفع خود شهادت دهد؟

این بود که بی هیچ دلیل و مدرکی، و بی هیچ شاهدی، و حتی بی هیچ دادگاهی، محکوم بودیم. و بی یافتن مدافعی تازیانه می خوردیم؛ شکنجه می شدیم و در فواره خونمان وضو می گرفتیم و بر سجاده مظلومیت سرخمان سر می نهادیم و شهیدی را آه می کشیدیم. آه!

در دادگاهی به وسعت زمین و عمق خاک و بلندی آسمان، نگاه شهید خوانمان در افق آینده می دوید که در دوسومان صف بلند قربانیان بود. و فرا پشتمان جلادان برادر، برادرانی جلاد، قابیلان.

ما چوپان زادگان، بی فرشی جز زمین و بی رو اندازی جز آسمان، که مظلومیت معصوم گوسفندان را در سبز دشتها پاسخ می جستیم، اولین بار در جان پدر، نخستین چوپان، هابیل، به سنگ کینه اولین حاکم، اولین ارباب، اولین برادر، قابیل، در هم شکستیم و مغزمان در فواره خونمان به خاک ریخت.


در طپش امید کمرنگ قلب پدر گفتیم: باشد. فواره رگانمان آسمان، و سرخ خونمان، زمین را به گواهی خواهد خواند و زمانه از خاکمان بر خواهد گرفت. اما هنوز امیدمان را مزمزه نکرده بودیم که زمین تشنه، خونمان را نوشید و فراموشمان کرد. و آسمان در امواج بال کلاغان سیاه شد و سرخِ رگانمان را از یاد برد.

 

باز گفتیم باشد. شب خواهد مرد، روز خواهد شکفت، و جهان پیکر در خون شکسته مان را خواهد دید. اما هنوز امید دوباره مان را مزمزه نکرده بودیم که کلاغان، قاتل را گورکنی و پنهانکاری آموختند و آخرین مدرک مظلومیت مان نیز همچون خون سرخمان در دهان تاریک خاک گم شد.

 

آنک آن "ما"ی مقتول! "ما"ی مظلوم! در بستر سرخ فروخفته خون مان. زمان! عصمت خونمان را گواهی ده! و بر مظلومیت مان حکم بران! و زمان خاموش، که در حکومت قابیلیان بود و ما بی هیچ دلیل و شاهدی محکوم همیشه بودیم.

 

اینک "ما" در خون شکسته و در خاک خفته در دادگاه زمانه قابیل، جز کلاغان -که بوی  خاک و خون تازه می دهند- چه گواهیمان هست؟ و کیست که بوی خاک را دلیل عصمت مان بشناسد و رنگ خونمان را بر بال سیاه کلاغان دریابد؟ ما را چگونه به یاد آورند که در خاکمان پنهان کرده اند و دار ها برچیده، خون ها شسته اند؟ کلاغان، این قاصدان شب و سرما و زمستان، تنها شاهدان اولین کشتار ما بودند و اولین گور سازان ما. کلاغان، این راویان قصه های دروغ، قابیل را آموختند که پیکر پریشان به خون خفته مان را که پرچم رسوایی قاتل بود، در دل خاک تیره پنهان کند و مظلومیت پر خونمان را از صفحه ذهن ها بشوید.

 

چنین شد که فرزندان مظلوم بر سفره ظالم نشستند و بستگان مقتول به خدمت قاتل درآمدند و کلاغان با همه سیاهکاری شان بر بام کبوتران قاصد نشستند و با قارقار دروغشان، روزداران را به شب بردند. زمین تشنه چنان خونمان را نوشید که پنداشتی خونی از ما نرفته است. و پرواز کلاغان چنان دیر پایید که وجودمان فراموشش شد. آنگاه ما ماندیم؛ مظلومیتی مدفون و شاهدانی همجنس قاتل.

 

                                                                               ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 17:40 توسط صــور |


 

آسمان خشک و سکوت، موج فرماست به شب       

                                                        آخرین رهگذرم ، آخرین واژه ی تب

از تمام خاطرات میرسم از شب دور                 

                                                        این حوالی انگارنیست یک هاله ی نور

قهرکرده است زمین و درختان خوابند                            

                                                        مردم شهرهمه درخیال آبند

زندگی بی معنی است ، باد در شهروزان                           

                                                       هیچکس آگه نیست ، مات مانده است زمان

این حوالی فردا خشک در دیروز است                            

                                                       خاطرات دیشب معنی امروز است

این حوالی گویی مشت هم یعنی فرد                             

                                                       خنده ها خشکیده ، این شده معنی درد

این حوالی انگار کفتری بیتاب است                              

                                                       لاله ها پژمرده ، نسترن بی آب است

کوچه ها بی باران ، پنجره ها بسته                                  

                                                      عابران بی فردا رهگذرها خسته

بازهم تاریکی، در هوای اینجاست                                 

                                                       چه کسی باران را با دعایش می خواست؟

دستها مشتاقند رو به سوی فردا                                   

                                                       هیچکس اینجا نیست عابری ام تنها

من میان این شعر مات و مبهوت درد                          

                                                       مانده ام بی تقدیر ، نیست حتی یک مرد

دوستی چندی پیش ، شعر نابی را خواند                         

                                                       لااقل درذهنم جمله ای ازآن ماند

کل شعرش این بود ، زندگی درزندان                          

                                                       فاجعه میباشد گرنشینند مردان

آه یاران مددی دین مارفت زدست                           

                                                       عابران بی فردا رهگذرها همه مست

کاش باران بارد و زمین تازه شود                              

                                                       خستگی از این شهر شاید اینگونه رود

با تشکر از دوست عزیزم رویای نازنین که با آپ زیبای "درعرف مانشستن یک مردفاجعه است" الهام بخش این شعر شد به امید روزیکه مردی از خورشید بیاید و با باران علم و آگاهیش احکام فراموش شده ی دین را دوباره احیا کند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 2:18 توسط سرشک |


 

چقدر ساده عوض می شیم ما آدما

البته تقصیره خودمون نیستا . تقصیره آدم بدا با ذاتای بده . اینو همیشه می گیم ، کسی خودشو مقصر نمی دونه

می گن یه زمانی ما آدما می دونستیم که یه حاکمی هست که حکمی محکم داره رو زمین و آسمون که همشو رو حکمت گذاشته بوده و همه قبولش داشتیم و همه کاراشو به حکمت درستش می گرفتیم .

ولی می گن بعد چند وقت پای علم اومد وسط ، می گفتن علم باید داشته باشیم تا به حکمتش برسیم ، تا بدونیم چه حکمتی تو کاره . رفتن دنبال علم نه معذرت ، رفتیم دنبال علم . گشتیم همه جارو ، همه جای زمین و آسمون رو گشتیم که علممون زیاد شه . اومدیم علم رو گذاشتیم دانش . تقسیم بندیش کردیم . آخه نمیشه که دنبال همه چی و هیچی بریم . اومدیم رو دانش متمرکز شدیم . خواستیم با دانشی که به دست میاریم علم رو داشته باشیم تا با علم بریم ببینیم حکمت چیه . دانش رو هم نتونستیم تحمل کنیم . کم آوردیم واسه همین رفتیم تو عصر اطلاعات . همه به هم گفتن عصر ، عصر اطلاعاته . کسی که مطلع نباشه هیچی نداره . از چی باید اطلاع داشته باشیم ؟ از دانش تا برسیم به علم . تا اگه خدا خواست ، با کمکش برسیم به حکمتش . می گن ما آدما خیلی پیشرفت کردیم .

آخه هم مطلعیم . هم دانش می دونیم چیه . هم اینکه علم داریم و عالمیم

ولی به نظر من چنان خوردیم زمین با این به اصطلاح پیشرفت که حکمت و یادمون رفته . نمی گم اطلاعات و دانش و علم بده . می گم رفتیم دنبال اینا ، رفتیم که به حکمت خدا برسیم ولی فکر کنم هنوزم نمی دونیم خدا کجاست . هنوزم داریم می گیم باید دیده شه . هنوز نفهمیدیم همین که خودمون رو می بینیم یعنی خدا هست رو سرمون

چقدر باید پله طی کنیم تا برسیم به علم تا شاید برسیم به حکمت  

البته یه جورایی داریم هسته گشایی می کنیم . داریم می ریم وسط هسته ی خلقت تا ببینیم کجاست این ذات آدمی . انقدر باید بریم و فرو بشیم تو این علم و دانش و اطلاعات تا جایی که برگردیم و از دور بهش نگاه کنیم تا شاید چیزی بفهمیم و از حکمت سر در بیاریم .

انقدر هم گم شده داریم تو این راه . انقدر از ما آدما هستند که راه و اشتباه رفتن . انقدر از هم جدا شدیم . صدامون ، گوشامون ، عقایدمون ، دینامون ، جدیدا هم فرقه . چقدر غریبی خدا رو زمین . یکی نیست اسمتو صدا بزنه . تورو صدا بزنه برای خودت نه برای خودش . تورو صدا بزنه واسه بزرگیت ، نه واسه کمک خواستن ازت . هممون صدا می زنیمت ولی واسه کمک . یکی نیست بگه خدا ، بگه خدا واسه خدائیت

کجا داریم می ریم ؟

فکر می کنین هنوز تو سئوال معروف علم بهتر است یا ثروت گیر کردیم ؟

یادتونه انشاء مدرسه ، واسه نمره می گفتیم علم ، ولی حالا چی ؟ واسه زندگی می گیم ثروت ؟ واسه خدا باید کدومو بگیم ؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 11:59 توسط صــور |


بازهم احساس من خالی زهست

                                                                  چشم انسان پرغرورومست مست

خستگی تکرارامروزمن است

                                                                 ازوجودمابرفت عهدالست

یادمان رفت ماچه بودیم ازنخست

                                                                 قطره های اشک دلهارانشست

دررکودعشق بازی ووفا

                                                                 یادمان رفت آنچه بودیم ازورا

قلب ما،درزیربارعشق ماند

                                                                نامه ی احساس ماراکس نخواند

سایه های بیکسی درمانشست

                                                                 خستگی شدحاصل دنیای پست

زیربارمحنتی رفتیم ما

                                                                 کس ندانست آنچه کردیم مابه ما

"آدمی راآدمیت لازم است"

                                                                 این حوالی گمشده عهدالست

واژه ها ازیادمردم رفته است

                                                                بندهای زندگی ازهم گسست

ساختیم مااین جهان راازدوخشت

                                                                کارهاکردیم اماپست وزشت

شعرهاراپرفسانه ساختیم

                                                                زندگی رادرنهایت باختیم

ماگذشتیم ازتمام لحظه ها

                                                                ازتمام عشق، حتی ازخدا

یادمان رفت ازکجاایجادشد

                                                               زندگی آدمی بنیادشد

یادمان رفت آن نبوتهای پاک

                                                              زندگی رایافتیم ازمشت خاک

ماگذشتیم و خداازماگذشت

                                                             عشق هم ازلانه ی مارخت بست

ماشکستیم وشکست احساس ناب

                                                             آدمی راخواب بردوبردآب

کاش میشدباردیگرماشویم

                                                             پرشکوه وپروفاداناشویم

کاش میشدبازهم ایجادکرد

                                                            دفترتحقیق رابنیادکرد

کاش میشددرفراسوی زمان

                                                           بازهم احساس گیرداین جهان

خاک راافلاکی وسرورکنیم

                                                          این وجودپاک رابرترکنیم

بگذریم ازلحظه های انتظار

                                                         ازتمام غصه،ازبیدادیار

قافیه های دلم غمگین تراست

                                                        حرف من حرف بشر بودوالست

کاش میشدباردیگرماشویم

                                                      باردیگرمرغک دنیاشویم

پاک مثل آرزوهای قدیم

                                                     بنده ی قیوم باشیم وکریم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 11:23 توسط سرشک |


 

این همه مدعی و این شلوغی                         یه کهکشون با دنیای دروغی

خداییکه تو خواب آدمانیست                             اون بالاهاست پیش منوشمانیست

میگن تودلهای شکسته جاشه                         دلی اگه درشوبسته باشه

اونوقت خداکجامیره آدمها                                شماکه دارین اینهمه ادعا

می پرسم ازشمابدین جوابم                            نگین که من یه کمی بدحسابم

راستی اگه دلی شکسته باشه                       خداتودلهای شکسته جاشه

دستش نشه زخمی از این خرده ها                  چقدرخدابپرسه ازمرده ها؟

شده شمابشین یه روزی خدا؟                        بشنویداینهمه دروغ و ریا؟

شده یه روزداورمیدون بشید؟                          آدم نباشیدیه روزی اون بشید؟

فکرمیکنیدچکارکنیدتواون روز؟                         دستورمیدیدکجای دنیابسوز؟

اصلابهشت ودوزخی میذاشتید؟                      یااینهمه درخت وگل میکاشتید؟

شده شبی واسه دلی نخوابید؟                      یااینکه صبح تاشب فکرحسابید؟

اگه خدابودیدچکارمیکردید؟                             کدوم درخت وجابه جامیکردید؟

اصلامیتونستیدبریدتویک قبر؟                          بااینهمه بدی بازم کنیدصبر؟

می تونستیداینهمه نعمت بدید؟                     اصلامیتونستیدشماخداشید؟

نه آدماخدایی جرات میخواد                           خدای ماهرجاکه باشیم میاد

اگه دلی فقیروخسته باشه                           حتی اگه دلی دربسته باشه

حتی اگه باشیم توچاله ای تنگ                     ازمردوزن دائم به مازنند سنگ

خدامیادتاماروآزادکنه                                    زمین وآورده که آبادکنه

نعمت داده نه اینکه مغروربشیم                     ازدین وایمون اینهمه دوربشیم

خدااگه نشسته اون بالاها                           نظاره داره روکارآدمها

ازصبح تاشب حساب کتاب میکنه                  ازبنده هاش سوال جواب میکنه

کدوم دل وچراشماشکستید؟                      فکرکردیدکهچقدرشماهاپستید؟

کدوم یتیم ونون شب رسوندید؟                    کدوم بذروروی زمین پاشوندید

راه کیوازخاروخس پاک کردید؟                      مرده ی کی موندروزمین خاک کردید؟

برای کی مجلس ختم گرفتید؟                     اصلابه عمرتون یه مکه رفتید؟

نه مکه ای که بازروزورمیرن                          اون مکه ای که عاشقاشون میگن

شده یه باردعاکنیدشبونه                            دل شماهی بگیره بهونه

خودتونوجای خداگذاشتید؟                          واسه دلی شبابیدارنشستید؟

نه آدمابازم میگم که پاشید                          نخواسته باشیدکه یه روزخداشید

آخه خداییکه به پول وزورنیست                     صاحب این زمین که دورنیست

بازم میگم خدایی جرات میخواد                    خدای ماهرجاکه باشیم میاد

اگه آدم یه روزبخوادخداشه                          پس روزمین کی بمونه،کی باشه

اشتباه است حساب کتابا همه                   اگه که فکرکنیم خداآدمه

آخه آدم بی اشتباه نمیشه                         اشتباه آدماهست ازریشه

خداست که میتونه خدابمونه                       صاحب هرچی که تو دنیاست اونه

پس آدمانخواین خدایی کنید                        باکارهاتون خداروشاکی کنید

شکرش بگید که شماروآدم کرد                   وگرنه درمیاره ازدنیاگرد

بازم میگم خدایی جرات میخواد                   آدم واسه هرکاری اجرات میخواد

اماخدامیشنوه ومیبینه                              بااینهمه مدعی بازکریمه

پول نمیخوادکارمیکنه بی منت                     هم جهنم آورده وهم جنت

میشنوه حرفای شبونه تونو                        هرجاباشیدبازم میاره نونو

نمیذاره یه شب گشنه بخوابید                   آی آدماازخواب غفلت پاشید

خدابزرگه برتره ازهمه                               اونیکه هست فقیروپست آدمه

بیداریه صبح واسه ی آدمه                         خدای ماخدای هرعالمه

پس شکرکنیدتاخداخوشحال بشه               دنیاپرازآدم باحال بشه

امیدبه اینکه دلی نیست دربسته                خدا میادتودلهای شکسته

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 13:12 توسط سرشک |


 

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ...

از اين زنجيريان يک تن، زنش را در تب تاريک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است.

از اين مردان، يکی در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.

از اينان، چند کس در خلوت يک روز باران ريز، بر راه رباخواری نشسته اند

کسانی در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی، نيم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

من اما هيچ کس را در شبی تاريک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نيمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندين حجره، در هر

حجره چندين مرد در زنجير

در اين زنجيريان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.

در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای شان هر شب زنی

در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فرياد.

من اما در زنان چيزی نمی يابم – گر آن همزاد را روزی نيابم

ناگهان، خاموش –

من اما در دل کهسار روياهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور اين علف های بيابانی که می رويند و می پوسند و می خشکند ومی ريزند، با چيزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم اين است!

جرم اين است!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 15:51 توسط صــور |


چی میشد ما آدما به زخم هم مرحم بودیم

تو روزای بیکسی شریک دردهم بودیم

که جدا از قرن بد با آدمای آهنیش

چی میشد با هم به نرمیه لبخند بودیم

اگه بین آدما سخاوت عادت میشد ،سعادت قسمت میشد، دنیا چه بی ذلت میشد

چی میشد اون کودک بی سرنوشت کوچه ها

رها از تقدیر خود بازی میکرد با بچه ها

چی میشد بر سفره ی رنگینمون باور کنیم

که خیلیا گرسنه ان آی آدما آی آدم

اگه بین آدما سخاوت عادت میشد ، سعادت قسمت میشد ، دنیا چه بی ذلت میشد

چی میشد که درگلویی صدایی نمیشکست

کسی عزای بختش به گوری نمینشست

نه کسی بود بت پرست و نه کسی دنیا پرست

                                                   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 18:9 توسط سرشک |


 

کوچه ها خالیست سالیان است که هیچ آدمی از این حوالی عبور نکرده است

تمام کوچه پس کوچه های این شهر به بن بست ختم میشود . پنجره ها همه بسته است و دلها همه زنجیر شده  هیچکس یارای نفس کشیدن ندارد تنها گاه گاهی صدای کلاغی سکوت سرد کوچه را در هم میشکند زمین خالی از روییدن است و ذهن ها عاری از جوانه زدن . هیچکس به یاد اطلسی ها نیست دیر زمانی میشود که دیگر اسم لاله را از بین گلها خط زده اند دیر زمانی میشود که شب استبداد میکند و روز دم بر نمی آورد . دیشب کنار پیچ تنهایی آخرین گلبرگ یاس را هم دست استبداد باد دزدید .

چقدر تکراری شده ایم

شب است ..... و تنها اوست که حکم می کند تنها اوست که استبداد می کند چند وقتی میشود که قهقه های ترسناکش تمام زمین را فرا گرفته است تنها شب است که می خندد به آدمهای تکراری به روزهای بی آغاز به خورشید مسحور شده به آسمان بخیل به دنیایی سراسر تکرار و تکرار و تکرار 

دیگر خورشید هم نمیتواند این دفتر پر از سیاهی و تنهایی را ورق بزند دیر زمانیست که خورشید هم تنها به خاطر عادت طلوع میکند آن خورشید عالم تاب دیگر نه درخششی دارد و نه گرمایی فقط نشانه ای شده است برای اینکه بفهمیم روز شده و باید بیدار شویم

اما کدام بیداری ؟! کدام بیداری ؟! کدام بیداری ؟!

آری درست است روزگاری است که تنها جسممان بیدار میشود آن هم نه با طلوع خورشید با صدای زنگ ساعتی که از دیشب برای بیدار شدن جسممان کوک کرده ایم راستی چقدر ما انسانها بدبختیم

بیدار میشویم ، بی هیچ اراده ای برای شستن صورتمان راهی میشویم اما دیگر حوضی نیست که وقتی دستمان را در زلالی آبش فرو بریم چندین ماهی قرمز به دستانمان بوسه زنند دیگر حوضی نیست که در شفافی آبش تمام وجودمان را ببینیم تنها یک آینه مقابل چشمان ورم کرده مان است که فقط صورت  ظاهریمان را نشان میدهد . باز هم آبی به صورت میزنیم تا شاید امروز روزی تکراری نباشد .

سوالات زیادی در ذهن پر از پرسشمان پرسه میزند اما چند وقتی میشود که دیگر حتی حوصله پاسخ دادن به سوالات خود را هم نداریم بزرگ ترین آرزومان این است که یک روز تکراری نباشیم اما بازهم سرشاریم از تکرار.. تکرار.. تکرار.. از خانه ای که دیگر معنی خانه را از دست داده است به سوی انبوهی از فراموشی فرار میکنیم اما باز هم فرار بی فایده است باز هم همان روز تکراری سوالهای بدون جواب ، نگاههای پر از پرسش، چشمهای منتظر، قامتهای خمیده ........

باز هم شب با همه ی تاریکی اش فرامی رسد  و یک تکرار دیگر به تکرارهامان اضافه میشود

اما ای کاش فردا صبح به جای اینکه ساعت جسم مارا از خواب بیدار کند دل مان را ، دست پر از محبت خورشید بیدار میکرد

کاش به جای اینکه در حسرت ، چشمهامان را پر از اشک کنیم تنها یک قطره با همه ی وجودمان برای آدمیت از دست رفته مان میگریستیم

کاش یکبار دیگر میان حیاط خانه مان یک حوض میساختیم تا هر صبح با ماهی های قرمزش احوال پرسی کنیم

ای کاش یکبار دیگر خورشید طلوع میکرد و معنی میداد که خورشید هنوز هم خورشید است عالمتاب ، روشن ، مادر رویش زمین ، بانیه نورا نیت آسمان ، مادر خنده ی گلها و دشمن تاریکی

ای کاش یکبار دیگر خورشید مشق شب را ورق میزد و طلوع میکرد تا زندگی را معنی دهد

ای کاش فردا روز را جور دیگری آغاز کنیم

ای کاش برای یکبار هم که شده سعادت تقسیم میشد تا کودک بی سرنوشت کوچه ها بتواند جدای از تقدیر خود با بچه های شهر بازی کند

ای کاش برای یکبار فکر کنیم هنوز هم آدمی هست که گرسنه باشد شاید حتی همین فکر مارا از اینهمه تکرار رهایی بخشد

ای کاش فردا خورشید طلوع کند و اینهمه تاریکی رخت بربندد از زمینی که دیگر خالی است از هرگونه احساس زنده بودن

ای کاش فقط یک روز تکراری نبودیم شاید آنگاه معنی انسان بودن را میفهمیدیم

ای کاش .......................................

اما افسوس ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 10:33 توسط سرشک |


 

خواهش می کنم فقط چند دقیقه وقت بذارین این مطلب رو کامل بخونین . خیلی ساده نوشته شده و با تفکر خاصه دکتر علی شریعتی .

 

يك ، جلوش ، تا بينهايت، صفرها!

                                       نوشته: دكتر على شريعتى

 

روشنفكران متعهد مسلمان بايد هنر حرف زدن با شش مخاطب را تمرين كنند:

روشنفكران جهان، برادران مسلمان، توده شهرى، زنان، روستائيان و بچه هامان!

و اين يك "تمرين"، به عنوان برقرار كردن ارتباط ذهنى و انتقال اين ايمان، براى بچه ها، وبه عنوان دعوتى در آغاز كردن اين راه، براى بزرگ ها، همفكرهاى دست به قلم.

در اين تمرين، من -ناشى ترين نويسنده و ناتوان ترين قلم در اين راه - دشوارترين انديشه را انتخاب كرده ام، تا نويسندگان ورزيده و قلم هاى توانا در انتخاب انديشه هاى ساده تر ترديد نكنند.

بچه هاى ما مى فهمند

آدم وقتى فقير ميشه، خوبى هاش هم حقير ميشه، اما كسى كه زور داره، يا زر داره، "هنر" مى بينند "عيب" هاشه، "حرف حسابى" می شنوند "چرند" هاشه، "آروغ هاى بى جا و نفرت بار" شه، فلسفه و دانش و دين مى فهمند، حتى "شوخى هاى خنك و بى ربط" او، از خنده روده بر مى كنه! ملت ها هم همينجورند.

روزى كه ما مسلمان ها پول داشتيم، زور داشتيم، فرنگى ها از ما تقليد مى كردند. استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمندهاى اروپا، وقتى مى خواستند درس بدهند، قبا لباده ملاهاى ما را به تن مى كردند، يعنى كه ما هم بوعلى و رازى و غزالى ايم!

همون كه باز، استادهاى دانشگاههاى ما امروز، تو جشن ها، مى پوشند، تا خود را به شكل استادهاى دانشگاههاى اسپانيا، ايتاليا، فرانسه وانگليس بيارايند! يعنى كه ما هم شبيه كانت و دكارتيم! ببين كه لباده هاى خودمان را هم بايد از دست فرنگى ها به تن كنيم!

صنعتگرهاى مسيحى در اروپا! تقلب كه مى كردند، مارك"الله" را روى جنس هاى خودشان می زدند، يعنى كه اين ساخت اروپا نيست كار بلخ و بخارا و طوس ورى و بغداد و شام و مصر و اسلامبول و قرناطه و قرطبه واندلس است. حتى روى صليب، مارك "الله" مى زدند!

جنگهاى صليبى كه شد، آنها افتادند به جان ما، ما افتاديم به جان هم، مسيحى ها و جهودها يكى شدند، مسلمان ها صد تا شدند، سنى به جان شيعه، شيعه به جان سنى، ترك به جان فارس، عجم به جان عرب، عرب به جان بربر، بربر به جان تاتار ... باز هر كدام تو خودشان كشمكش، دشمنى، بدبينى، جنگ و جدل. حيدرى، نعمتى، بالاسرى، پائين سرى، يكى شيخى، يكى صوفى، يكى امل، يکى قرتى...

نقشه جهان را جلو خود بگذار، از خليج فارس يك خط بكش تا اسپانيا، از آنجا يك خط برو تا چين، اين مثلث ميهن اسلام بود، يك ملت، يك ايمان، يك كتاب.

حالا؟

مسلمان هاى يك مذهب، يك زبان، يك محل، توى يك مسجد، هفت تا "نماز جماعت" مى خوانند! توى برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد. هر ملتى اسلام را رها كرد، رفت به سراغ قصه هاى مرده، خرابه هاى كهنه، استخوان هاى پوسيده... "خدا" را از ياد بردند، به "خاك" را به جاش آوردند.

توحيد توى كتابها مرد، بشكل كلمات "وشرك توى جامعه جان گرفت، بشكل طبقات. دين فرقه فرقه شد و امت قوم وقوم و ما قطعه قطعه، هر قطعه ... و لقمه اى چرب، نرم، راحت الحلقوم. سر ما را به خاك بازى، به خون بازى، فرقه سازى، دسته بندى، به جنگهاى زرگرى، به بحث هاى بيخودى، به حرف هاى چرت و پرت، به فكرها وعلم هاى پوك وپوچ، به عشق ها وكينه هاى بى ثمر، به گريه ها و ندبه هاى بى اثر، به دشمن هاى عوضى، به خنده هاى الكى، بند كردند. چشم ما را به لاى لايى خواب كردند.

فرنگى ها مثل مغول ها: "آمدند و سوختند و كشتند و بردند و ..." اما نرفتند!

و ما يا سرمان به خودمان بند بود و نخواستيم ببينيم، يا به جان هم افتاده بوديم و نتوانستيم ببينيم و يا اصلاً، برگشته بوديم به عهد بوق، به جستجوى قبرها، باد و بروت هاى استخوان هاى پوسيده، استخوان پوسيده ها و نبوديم كه ببينيم!

طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلايى- دنبال نخود سياه.

مليت، نبش قبر، مذهب، شب اول قبر، حال: فراموشش كن، زندگى، ولش كن. هزار و دويست و پنجاه سال پيش، پدر شيمى قديم - جابر- در كلاس مسجد پيامبر، نزد امام صادق، رئيس مذهب شيعه درس شيمى فرا مى گيرد وهزار و دويست و پنجاه سال بعد نزد پيروان پيامبر و شيعيان امام صادق، درس شيمى در كلاس مدرسه حرام می شود. هزار و دويست سال پيش، ما براى اولين بار در يك جامعه اروپائى - اندلس - بيسوادى را ريشه كن مى كنيم، و هزار و دويست سال بعد، بيسوادى، جامعه ما را ريشه كن مى كند.

هشتصد سال پيش، اولين بار، دسته اى از جوانان ما، - "فتيه المغربين" - آمريكا را كشف مى كنند وهشتصد سال بعد، آمريكا پير جوان ما را ... - چه بگويم! آنها بيدار شدند و ما بخواب رفتيم. مسيحى ها و جهودها يكى شدند و ما صدتا. آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقير و ضعيف!

و كار ما؟

يك دسته مان هنوز هم مشغول كشمكش هاى قديم اند ونفهميدند كه در دنيا چه خبرها شده است. يك دسته هم كه فهميده اند دنيا دست كيست، نشسته اند و مثل ميمون، آدم ها را تماشا مى كنند و هر كار آنها مى كنند، اينها اداشان را در مى آورند!

و در چشم اينها، فقط فرنگى ها آدم اند! آدم حسابى اند، چون فرنگى ها پول دارند، زور دارند. ماها ديگر فقير شديم، خوبى هامان هم حقير شده، آنها كه پولدار شدند، عيب هاشان هم هنر شده!

آنها مى خواهند همه مان وهمه چيزمان را ميمون بار بيارند و ميمون وار: و استادهامان را، شاعرهامان را، بزرگ هامان را، شهرهامان را، خانواده هامان را و ... حتى بچه هامان را! آنها فقط از يك چيز مى ترسند، از اين مى ترسند كه ما ديگر از آنها "تقليد" نكنيم.

چطور می شود كه از انها تقليد نكنيم؟ كارى كنيم كه بتوانيم خودمان "بفهميم". آنها فقط از "فهميدن" تو مى ترسند. از"تن" تو- هرچقدر هم قوى بشى- ترسى ندارند، از گاو كه گنده تر نميشى، می دوشنت، از خر كه قوى تر نميشى، بارت مى كنند، از اسب كه دونده تر نميشى، سوارت می شند!

آنها از "فكر" تو مى ترسند.

اينه كه بزرگ هائى كه "فكر" دارند، بايد فقط به چيزهاى بيخودى فكر كنند، بچه ها را هم بايد جورى بار بيارند كه هر كارى ياد بگيرند و فقط و فقط بلد نباشند "فكر" كنند! بچه هايى باشند نونوار تر و تميز، چاق وچله، شاد و خندان، اما ... ببخشيد!

شاد و خندان، اما ... ببخشيد!

از چه راه؟ از اين راه كه عقل بچه هامان را از سرشان به چشمشان بيارند! چطورى؟ با روش آموزش و پرورش مدرن آمريكائى، سمعى، بصرى!

يعنى بايد چشمات فقط كار كند، يعنى بايد گوشات فقط كار كند، چرا؟ براى اينكه آن چيزهايى را كه پنهان مى كنند و پنهانى مى كنند نبينى، براى اينكه آن كارهايى را كه يواشكى و بى سرو صدا مى كنند، نشنوى.

و آنها هر چه مى كنند، هرچه مى آرند و مى برند هم" پنهانى" است هم "بى صدا"!

اما بچه هاى ما، گربه سياه دزد را، كه در شب بى تابش ماه، پر از زوزه روباه، از ديوار بالا مياد، از پنجه تو مى پره، حتى از راه آب هاى پوشيده، سوراخهاى گرفته، دزدكى، يواشكى، تومياد، هم خودش را، توشب سياه رنگ سياهش را مى بينند، هم از ميان زوزه ها، صداى پاى نرم بى صدا را مى شنوند.

عقل فرنگى به چشمش است، به گوشش است، به پوستش است، تو مخاط دماغش است، تو بزاق دهانش است، چى می گم؟ علمش توى شكم است، هنرش زير شكمش است، عشقش فقط پرستش لذت است، آزاديش فقط آزادى غارت است، فقط زر را مى شناسد، فقط زور را مى فهمد، گرگ است، روباه است، موش است.

ماها را می خواد ميش كنه: شير مونه بدوشه، شپممونه بچينه، پوستمونه بكنه، دينمونه بگيره، دنيامونه بچاپه، پيرامونه خواب كنه، جوونامونه خراب كنه، زنامونه بى شرم، مردامونه بى شرف، دخترامونه عروسك، پسرامونه مترسك، بچه هامونه بچه هاى خوشبختمون - نونوار، شيك و پيك، ترو تميز، چاق و چله، شوخ و شنگ، با تربيت، با ادب، اما چى؟ سمعى بصرى!

حيوان ها سمعى بصرى بار مياند، فقط ميتوانند ببينند، بشنوند، اما نه! بچه هاى ما " مى فهمند"! برق هوش را در چشمهاى تند بچه هاى برهنه حاشيه اين كوير نمى بينى؟

آرى، بچه هاى ما، همه چيز را مى فهمند.

حتى جهان را، همه چيز جهان را، انسان را، همه چيز انسان را، حركت همه چيز را، پوچى را، معنى را، دنيا را، آخرت را، براى خود را، براى خلق را، براى خدا را، حتى شهادت را و ...

"توحيد" را،

              "يك،

                    جلوش،

                               - تا بى نهايت - صفرها" را ......

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 11:3 توسط صــور |


 

من دختر حوا فرزند آدم

من دختر حوا هستم همانکه برای آرامش آدم آفریده شد نامم سرشک کنیه ام دختر حوا وجرمم ریختن آبروست به جرم پدر و مادر محکوم گشتم به زندگی در زمینی که روزگاری قرار بود با تمام هستی و نیستیش با تمام موجوداتش برپای من به سجده درآید اما چند صباحی میشود که من برای به خدمت گرفتن و داشتن این زمین حتی داشتن قسمت کوچکی از آن به هر کسی سجده میکنم و برای هر خس و خاشاکی به سجود مینشینم

من دختر حوا فرزند آدم

خسته از تمام نامردمیها اینجا ایستاده ام برسر قله ی احساسات بشری ایستاده ام تا فریاد زنم

آهای آدمها که از تبار آدمید . آدمی که قرار بود آدم شود

 آدمی که آفریده شد تا به سجده درآورد زمین و آسمان را

 آدمی که قرار بود اشرف مخلوقات باشد .... فریاد زنم تا بفهمید من نیز از تبار شما هستم

اینک ایستاده ام اینجا بر بلندای قله ی احساسا ت بشری تا بپرسم ای شما که از تبار منید

به کجا چنین شتابان ؟

به کجا چنین افسارگسیخته و مست حرکت میکنید مگر نه اینکه ما را به خاطر عقلمان برتری دادند ؟ مگر نه اینکه به خاطر آدم بودنمان و روح پاکی که در ما دمیده شد قابل ستودن شدیم و برایمان به سجده افتادند افلاکیان مقرب بزم الهی پس چرا چنین مست و بی پروا قدم برمیدارید در تاریکی ای که هیچ خوبی و بدی مشخص نیست 

راستی چراغهایمان را کجا گم کرده ایم ؟ که سالیان است با چشمانی کور و دلی تاریک در این ناپیدایی قدم برمیداریم ؟

من می خواهم امروز اینجا در محضر الهی بیاستم و اشک بریزم برای پدر ومادری خطا کار و برادری ستم گر و ظالم آن هم اشکی از فراسوی احساس به رنگ خون با طعم توبه تا شاید ببخشد برما گناهانی که درحق بزرگی و منشش کردیم شاید ببخشد بر ما آبرویی را که به خاطر آفرینش ما از او بردیم

شاید ببخشد برما.........

شاید.....

می خواهم بپرسم از پدرم آدم . پدرم سیب و گندم ارزش اینهمه فراق را داشت ؟!!!!!

می خواهم بپرسم برای چه جاودانگی را انتخاب نمودی مگر وصال کم ارزش داشت که خواستی ابدی باشی در بهشتی پاکیزه آنهم چه جاودانگی پر از فریب و نیرنگ وپر از نافرمانی از کسی که مارا هست نمود ؟!!!!!!

اشک میریزم از خون تا از مادرم حوا بپرسم تو چرا چنین کردی ؟ سیب سرخ تو آدمیت مارا زیر سئوال برد ما که قرار بود آدم شویم حیوان شدیم حتی نه پست تر شدیم از حیوانات درنده خو و وحشی آنقدر که برای خوشاید خود میکشیم و برای اندکی جای بیشتر نابود میکنیم هرچه بر سرراهمان است

ما که قرار بود زمین و آسمان را به سجده در آوریم چگونه شد که مارا به دو گندم و یک سیب فروختی ؟

من دختر توام فرزند آدم خواهر قابیل و هابیل اینک ایستاده ام تا قطره قطره خونم را با اشک از چشمانی فرو چکانم که در عزای آدمیت آدم از ابتدای تولد سیاه پوشید تا عزادار باشد برای روح مرده ی آدم شاید خداوند توبه ی همگیمان را بپذیرد

یادت هست مادرم چگونه ما را از بهشت راندند درحالیکه هنوز نیمه ی سیب و اندکی گندم در دستانمان بود ؟!!!!!!

 یادتان هست آنروز را میگویم آنروز که دستان قابیل با خون هابیل رنگین شد چه روز شومی بود سیاه تر و تاریک تر از بیشتر شبهای عمرمان

یادتان هست آنروز همه گریستیم حتی آسمان هم اشک ریخت بر آدمیت به زوال رفته یادم

وقتی خون هابیل بر زمین جاری شد همه ساکت شدند همه موجودات گویی به صدای زیبا و نوازش گر جاری شدن آب در چشمه گوش میدهند اما این آب زیبا نبود زیبا بود اما زشت مینمود این آب گرم بود رنگین بود زیرا از رگهای جوشاننده ی یک بیگناه جریان میافت و می جوشید همه ی موجودات ساکت شدند تا این صدا ی جوشش به گوش خدا نیز برسد

همه حتی پرندگان ..... وحشیان .... موجوداتی که بودند و زیستند ساکت شدند تا بشنود خدای شنوا این بود موجودی که همه برایش به سجده افتادند ؟!!!!!!

آری این بود هستی که خداوند او را اشرف مخلوقات کرد

این همان آدمی بود که ظلم میکند و خون میریزد بی هیچ دلیلی ما نه تنها از آدمیت خود ابرو بردیم بلکه از خدا هم آبرو بردیم

ای کاش حقیقت نداشت جسم بی روح هابیل اما بود بر زمین افتاده بود وخونش بر پهنای زمین جاری شد ای کاش این زمین تشنه بود و خون هابیل را نیز فرو می خورد اما نخورد تا ننگ آن بر ما بماند جرعه ای ننوشید زیرا این آدم بود که از خوردن خون مظلوم و یتیم نمی هراسد اما زمین میترسد ، می ترسد که بنوشد این خون پاک و به ناحق ریخته شده را و ننوشید

من دختر حوا فرزند ادم

ایستاده ام تا به جرم برادر ظالم و پدر و مادر خطا کار و عهد شکنم مجازات شوم گرچه من آبرویی نریختم پیمانی را نشکستم اما مقصرم

مقصرم که چرا در عزای برادرم هابیل ساکت نشستم و نگاه کردم چرا سکوت کردم درحالیکه با دستهای کوچکم میتوانستم این ظلم را بکنم می توانستم بر چهره ی قابیل خش بیاندازم و بگویم شرم برتو باد ما همه از یک خونیم از یک نژاد نژادی پاک که روحمان خدایست و افلاکی پس چرا می خواهی به خاطر یک حسد هابیل را از پای درآوری و ننگ آنرا یک عمر بر پیشانیه تک تک انسانها بگذاری

مقصرم که چرا گذاشتم ظلم جریان یابد چرا اجازه دادم استبداد ، حسادت ، کینه و نفرت شعله ور شود در وجود بشری

من دختر حوا فزند آدم

ایستاده ام تا قربانی شوم شاید خداوند توبه ی ما را پذیرا شود واز خطای بزرگی که در حق او و خودمان کردیم چشم بپوشد

من دختر حوا فرزند آدم

ایستاده ام تا بگویم نمیگذارم دیگر آبرویی از خداوند برود می خواهم همان شوم که خدایم خواست همان اشرف مخلوقات همانکه زمین و آسمان به برکت قدومش به سجده افتادند می خواهم بازگردم به اصلی که پاک بود اما پاک نماند

اما راه من بس صعب العبور است و کار من بس مشکل زیرا از پس این قرنها و سالها چه قابیلها که از زمین سر برآوردند و چه هابیلها که مظلومانه خونشان جاری شد

من دختر حوا فرزند آدم

باید در این راه مبارزه کنم با تمام تندیس هایی که به جای خدا در این سالها پرستیدیم تندیس هایی با رنگها و نوع های گوناگون که در پنج نوبت در حضور خداوند به جای خدا پرستیدیم تندیسهایی که یا زن بود یا فرزند یا زربود و یا عبادتهایی دروغین که رکوع و سجودش از سر تکبر بود و غرور و ذکرهایش با دروغ جاری میشد برلبهای پر از دروغمان

ما عشق را هم مسخره کردیم و باید تاوان آن را نیز بپردازیم ما عشق پاک را فروختیم به شهوت و لذاتی زودگذر که نتیجه ی آن چیری نشد جز به وجود آمدن قابیلی دیگر و ظلمی بزرگتر ما باید تاوان گناهانمان را بپردازیم

من دختر حوا فرزند آدم

می خواهم در راهی بس طولانی و خطرناک قدم بگذارم

آیا یاری گری هست که مرا یاری کند ؟!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 16:22 توسط سرشک |


 

ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.عشق بي ايمان هاي و هويي است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به ان برسي و چون به ان رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر ياس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال اغاز.

ايمان بي عشق همچون محفو ظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل و ميبينيم كه چه بسيارند و چه زشت،و ايمان بي عشق نيز زنداني است و پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و انگشتر عقيق و طهارت دقيق.......

وعشق بي ايمان اثارش عبارت است از زير ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ هاي مختلفه به خود ماليدن و پشت چشم نازك كردن و اخم هاي كه در مواقع خاص حواله ميگردد و غيره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو اين عشق از اين مرز نميگذرد .

واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟

همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري يا يك نامزد پولدار ديگري كه پدري دارد حاجي و پا به مرگ منتفي ميشود و چه ميگويم ؟حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني"

 

خدايا بمن عشق با ايمان عطا كن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 17:58 توسط صــور |


 

می خواهم آنگونه باشم که بوده ام

آنگونه که خلق شده ام . روحی پاک و جسمی بی دروغ

خلق شدم از جایی پاک و جاویدان . روحی درونم هست زلال

می خواهم آنگونه باشم که خلق شده ام . آنگونه که آفریده شدم به دست خدایی توانا و مهربان

می توانیم باشیم چیزی که بودیم و باید باشیم

فقط باید خود را ببینیم . آفریدگار و مخلوق را ببینیم آنگونه که بودند نه آنگونه که در این دنیا ساختیم خود را .

 

 یکی بود،

 یکی نبود،

غیر از( خدا)،

هیچ چی نبود،

هیچ کی نبود،

خدا تنها بود.

خدا مهربان بود،

خدا بینا بود،

خدا دوستدار زیبایی بود،

خدا دوستار نیکی بود،

خدا دوستار شایستگی بود،

خدا از سکوت بدش می آمد،

خدا از سکون بدش می آمد،

خدا از پوچی بدش می آمد،

خدا از نیستی بدش می آمد...

خدا (آفریننده) بود،

مگر میشود که (نیافریند)؟

ناگهان ابر ها را آفرید،

در فضای نیستی رها کرد،

ابر هایی از (ذره) ها ،

هر ذره ،

منظومه ای کوچک، نامش: اتم،

آفتابی در میان،

و پیرامونش، ستاره ای ، ستاره هایی، پروانه وار،درگردش،

(کعبه ای، برگردش ، پرستندگان ، درطواف)

                                                                    ****

ابر ها به حرکت درآمدند،

نیرومند، فروزان، پرجوش و خروش،

مثل دود،

مثل گردباد،

مثل گرداب،

مثل آتش گردان،

اتمی بزرگ، نامش: منظومه :

آفتابی در میان،

وپیرامونش، ستاره ای ، ستاره هایی، پروانه وار،درگردش،

(کعبه ای، برگردش ، پرستندگان ، درطواف!

از سنگ سیاه، تا سنگ سیاه)

زندگی پدید آمد،

گیاه ها :

ازخزه های کوچک ، تادرختهای بزرگ ،

و حیوان ها:

از میکروب ها تا ماموت ها،

ودر آخر،انسان :

بدها و خوب ها،

بدها بدتر از همه ی((بدها))

خوب ها خوب تر از همه خوب ها :

بد ها مثل شیطان ،

خوب ها مثل خدا ،

                 ****

زندگی یک ((ذری جاندار))، یک تخم،

تخم یک گیاه :

درخاک سبز می شود ، سرمی زند ، نمومی کند ، نهال می شود ،

جوان می شود ، شاخ و برگ می افشاند ، گل ومیوه می دهد ، پیرمیشود ،

خشک می شود ، می میرد ، خاک می شود،

از او باز تخم می ماند ، مثل روز اول :

تخم یک حیوان :

جنین ، نوزاد ،کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل ، پیر ، مرگ ،

از او باز تخم می ماند، مثل روز اول ،

زندگی هم دور میزند :

تخم یک گیاه ، تخم یک حیوان ،

از صبح تولد تاشب مرگ ، تمام عصر، در جنب وجوش ، در تلاش ، در حرکت ،

هرلحظه جایی ،

هرجا، درحالی ،

همیشه وهمه جا، درجستجوی لذت، در پیرامون احتیاج ،

از تولد تامرگ .

زندگی هم دور میزند :

آفتابی در میان

-احتیاج -

در پیرامونش ، زنده ای ، زنده هایی ، پروانه وار،                  

 درگردش ، ازنیستی ، تانیستی

(کعبه ای،برگردش ، پرستندگان ، درطواف!

ازسنگ سیاه ، تاسنگ سیاه)

یکی بود، یکی نبود ،

غیر از خدا ،

هیچ کی نبود .

جهان آفریده شد :

ذره ها ، منظومه ها ، زنده ها...

زمین ها وآسمان ها، ستاره ها وآفتاب ها، مشرق ها ومغرب ها ،گیاه ها وحیوانها،

دیدنی هاو ندیدنی ها،

هرکدام درحرکت، درتلاش، بانظمی ثابت، درتغییری دایم ،

زندگی سرزده ازمرگ ، مرگ زاده زندگی ، روزسرزده ازشب ،

شب زاده ی روز .

همه چیز در حرکت ، همه چیز دورزن :

آفتابی در میان ،

پیرامونش ،ستارهای،ستاره های،درگردش ،

(کعبه ای ، برگردش ، پرستندگان ، درطواف !

ازسنگ سیاه،تاسنگ سیاه )

 

انسان با تفکر مختلف

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 20:29 توسط صــور |


ما آدما اگه تو هیچ چیزی با هم تفاهم نداشته باشیم تو یه چیز چه بخوایم چه نخوایم مشترکیم و ائن نام قشنگیه که رو لب هممون می یاد و واسه هر کدوممون یه دنیاییه

پس بنام نام قشنگ الله منو چند تا از بچه ها دلمونو به دریا زدیم و زیر سایه بون همدلی قراره فریاد بزنیم

ما قبول داریم که رفتنی هستیم

ما می نویسیم تا انسانیت بیدار بشه و من زهرا خوشحالم در کنار استاد واژه ها آقا محمود می نویسم و امیدوارم بتونم حرفمو بزنم.......

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 17:56 توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من و تو قرنها برای نابودی خود تلاش کردیم .
دروغ گفتیم و شنیدیم . قرنها خوابیدیم بی تفکر نفس کشیدیم قرنها تلاش کردیم تا انرژی فرهنگیمان را از دست بدهیم همه بلاها را خودمان بر خودمان آوردیم وحال خسته ایم ...
نباید سالهای آینده را به طومار گذشته مان اضافه کنیم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388


آرشیو موضوعی

اندکی تامل از یک برداشت آزاد
کوچه ی بالا......کوچه ی پایین
قصه از کجا شروع شد
هابیل و قابیل 3
من ملک بودمو؟!
خداحافظی سرشک
انسان ... !!!
ايمان و عشق
من دختر حوا فرزند آدم
يك ، جلوش ، تا بينهايت ، صفرها!
تکرار زندگی
آی آدمها
کيفر
خدامیادتودلهای شکسته
یادمان رفت....
کجا می ریم ؟!!!
عابران بی فردا رهگذرها همه ...
هابیل و قابیل
هابیل و قابیل 2
وداع زهرا
منجی عالم
روزگاری هست

نویسندگان


صــور
سرشک


پیوندها

چشم مخصوص تماشاست . اگر بگذارند
مسافر
بچه محل
همیشه نزدیک
... وقتی تو نیستی
بــــــاران


    تعداد بازديدها:

Design by : sayeboon-yas